![]() |
![]() |
|
| به وبلاگ من خوش آمدید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
روزهای شمسی رو گم کردم. فقط میدونستم داره نزدیک میشه. مثل اینکه امروزه...
چهارمین سالگرد ازدواجمون مبارک باشه هر سال یه تلفنی برای تبریک این روز داشتیم. خواهری مادری یا مادر شوهری.... امسال خداکنه لااقل کانگورو ها به ما تبریک بگن!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/08/20ساعت 2:36 توسط هدیه |
|
|
نمیدونم چه جوری اینجا رو توصیف کنم؟؟!! خیلی دوستش دارم. خیلی. همه چیش قشنگه. آدمهاش. لبخندهای آدماش. نگاه زنده مردم. پیرزن ۸۰ ساله توی کتابخونه. پیرمردی با شلوار کوتاه تو رستوران مشغول مطالعه؟!!! یعنی چی؟
هفته اول خیلی سخت بود خیلی!!! هفته دوم بهتر شد خیلی و هفته سوم که الآن باشه داره عالی میشه!!! من با امید زنده ام. پولهامو نمیشمرم که داره کم میشه یا نه!؟ ارقام رو نمیشناسم فعلا. باید راجع به اینجا مطالعه کنم تا بفهمم چه جوری باید زندگی کنم!!! نترسین از اومدن. همه چیز رو اونجور که فکر کنی میشه. پس خوب فکر کنید. در آخر هم باید بگم هموطن های عزیز زیادی دیدم اینجا که هوای همدیگه رو دارند. مرسی از همشون. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/08/11ساعت 19:8 توسط هدیه |
|
|
بالاخره داره نزدیک میشه. زمان رفتن و هجرت. خیلی منتظرش بودم خیلی... تا حالا فکر میکردم بهترین قدم رو تو زندگیم دارم برمیدارم ولی حالا که چند روزی بیشتر نمونده باید اعتراف کنم که مقداری ترسیدم... از چی میترسی هدیه؟؟ تو که همیشه قوی بودی؟!!! تو که همیشه حرفهای امیدوار کننده میزدی!!! از تو تعجب میکنم... حالا وقتشه که به خودم امیدواری بدم... من میتونم خیلی خوشحالم. امیدوارم همون چیزهایی که فکرش رو میکنیم بشه. خداحافظ ایران |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/07/19ساعت 6:34 توسط هدیه |
|
|
امروز تولدمه. نمیدونم چرا نسبت بهش بی تفاوتم. شاید بخاطر اینه که چیزای بهتری دارم که بهش فکر کنم. اگه یه چندین روز دیرتر بدنیا میومدم تولد ۳۰ سالگی ام رو تو یه قاره دیگه جشن میگرفتم.
۳۰ سالمه!!! اصلا ناراحت نیستم. خیلی هم خوشحالم. هوووووورررررررررررررررررررراااااااااااااااااا تولدم مباااااااااااااااااارک |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/07/08ساعت 10:52 توسط هدیه |
|
|
این روزا فکرم خیلی بهم ریخته است. نمیدونم باید به چی فکر کنم. تقریبا قاطی کردم.
این روزا همه چی بهم ریخته است مخصوصا خونمون. این روزا هم خوشحالم و هم دلواپس. این روزا خیلی خسته کننده است. دوست دارم زود بگذره! این روزا باید خیلی تلاش کنم، خیلی. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/06/11ساعت 10:3 توسط هدیه |
|
|
توماس ادیسون میگه :
" من شکست نخورده ام ٬ من کاشف ۹۹۹ راه هستم که هیچکدام به هدف نرسیده اند! " اولش دلم براش سوخت ، بعدش ازش خوشم اومد ... ببین هدفش چی بوده که یکی از انحرافاتش کشف برق بوده !!! راستی هدفش چی بوده؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/05/19ساعت 12:50 توسط هدیه |
|
|
دیشب ساعت ۹ شب من هم اتو رو زدم به برق و راس ساعت ۹ و ۸ دقیقه برق به مدت ۱ ساعت رفت ... دیشب با خودم گفتم همه دارن جونشون رو تو این راه میدن، من هم یه ساعت برقم رو میدم. چیز کمی بود ... ولی نشون داد مثل من زیاده ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/04/31ساعت 7:58 توسط هدیه |
|
|
باورم نمیشد چیزی بتونه باعث شه که بیشتر از یک ماه پستی ننویسم ولی مثل اینکه باید باور کنم چیزهایی جذاب تر از وبلاگم هم وجود داره... بعد از شش ماه مرخصی زایمان یکماه هم از مرخصی استحقاقی استفاده کردم و در حال اتمام است. 7 ماه فقط من بودم و رایان، تلویزیون و اینترنت، فیلمهای ندیده، بعدازظهرها حیاط خونه و گاهی پارک محله، آخر هفته هم پیش خانواده ها. این اواخر هم فقط اخبار از شلوغیها و پرسیدن از همسر جان که امروز خیابونها چه خبر؟! اگه بخواد همیشه همین باشه خیلی خسته کننده میشه نه؟ سه شنبه 23 تیرماه میرم سر کار. میرم سرکار تا ببینم میشه یا نمیشه. میشه مثل تمام مادرهای شاغل باشم یا نمیشه. میشه چند ساعت پسرم رو نبینم یا نمیشه.ساعت کاریم خیلی خوبه. از 7 صبح تا 2 بعدازظهر و در این بین 2 ساعت هم بعنوان ساعات شیردهی مخصوص مادرهای امثال من، که میتونم برم پیش پسرم و ببینمش. یعنی در واقع کار تعطیله دیگه !!! نیومده باید بری خونه !!! به این میگن امکانات رفاهی !!! کی میگه اینجا بده !!! رایان 2 تا از دندونهاش دراومد. خیلی خوشحال شدم. به اندازه مادری که بچه اش شاگرد اول شده من هم از دندون درآوردن رایان خوشحال شدم. پسرم خیلی گله، دندون درآوردن اصلا اذیتش نکرد... زندگی زیباست ای زیبا پسند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/04/21ساعت 0:0 توسط هدیه |
|
|
عین برق ۴ ماه از مرخصی زایمانم داره میگذره. با همه سختی و شیرینیش گذشت و زود گذشت. رایان بزرگ شده و مثل آدم بزرگها میشه باهاش حرف زد و دیگه همه وقت روز من رو نمیگیره. خودش بازی میکنه آواز میخونه. یعنی میشه تو اتاق تنهاش گذاشت و نیم ساعتی کاری به کارت نداشته باشه. بعضی وقتها هم گیر میده که پیشش باشی. روز به روز هم علاقه من بهش بیشتر میشه. بگذریم... نمیدونم ۲ ماه دیگه که مرخصی ام تموم میشه چیکار کنم؟ چند تا گزینه دارم: ۱- مهدکودک. که مخالفم. ۲-خونه مامانم اینا: که دو تا بدی داره. یکیش اینه که اونا گناه دارن که بیان بچه منو هم بزرگ کنن. من دلم براشون میسوزه. خودشون هزار تا گرفتاری دارن. میگن بیار پیش ما ولی من نباید پر رو بشم و هر روز ببرم اونجا. دومین بدیش هم اینه که رایان شیر مادر میخوره و نصف روز بدون شیر میمونه. درسته از ۶ ماهگی غذای کمکی شروع میشه ولی اوایل به اندازه یک قاشق در روز باید باشه و هنوز غذای اصلی شیر مادره!!! ۳-خودم رو نیمه وقت کنم. ۳روز در هفته برم سرکار با نصف حقوق. ۴-مرخصی بدون حقوق بگیرم و همچنان حالش رو ببرم منتها این دفعه بدون حقوق. از قدیم گفتن هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد. شما اگه بودین کدوم گزینه رو انتخاب میکردین؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/01/18ساعت 13:41 توسط هدیه |
|
|
نرم نرمک میرسد اینک بهار خوش بحال روزگار
امیدوارم امسال به قسمتی از آرزوهام برسم. از وقتی دبیرستانی بودم هر سال توی سررسیدی که پدر به مناسبت سال نو به من میداد آرزوهامو مینوشتم و آخر سال اونها رو مرور میکردم که ببینم به کدومها رسیدم. امسال بر آرزوهای کوتاه مدت و بلند مدتی که دارم یه آرزوی دیگه میخوام اضافه کنم که هیچوقت موجودیت نداشت. اون اینه: " پسرم سلامت باشه." |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/12/28ساعت 21:39 توسط هدیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
می نویسم از حضور سبز یک رویا
از تکاپوی خیال انگیز ماهیها ... |
|
RSS
|