تبليغاتX
سلام به روز! سلام به زیبایی! من، هستم!!!
به وبلاگ من خوش آمدید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

صدای قلبشو بالاخره شنیدم.

خیلی قلبش ناز میزد!!!!!!!!!!!! دوستش داررررررررررررم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 13:55  توسط هدیه | 
۱- شکمم داره بزرگ میشه !!!  و من کلی ذوق میکنم میبینم بچم داره بزرگ میشه. 

۲- بعضی ها بهم میگن از راه رفتنت معلومه بارداری!!! ببینید بعضی از مردم چه فضولن که به راه رفتن آدم هم دقت میکنن

۳-یک سی دی آموزشی زبان و یک سی دی آموزشی سی شارپ از کتابخونه محل کار گرفتم تا انگیزه های درس خوندنم بره بالا.

۴-همسر عزیز نمیذاره با ماشین بیام سرکار. نمیذاره اضافه کار بمونم. میگه نمیخوام خیالم ناراحت باشه!!! آخه چه ناراحتی داره؟ من که مشکلی ندارم. 

۵-امسال اولین سالیه که در روز مادر من هم مادرم!!! چه هیجانی داره!

۶-روز همه خانم های عزیز و مادرهای محترم پیشاپیش مبـــــــــــــــــــــــــــــارک.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/02ساعت 9:20  توسط هدیه | 
هفته پیش بی خوابی خیلی اذیتم کرد. بعد از ۳ روز استراحت امروز اومدم سر کار.

شبها باانرژی فوق العاده زیاد خوابم نمیبرد!!! مثلاْ ۲ساعت میخوابیدم یا ۱ ساعت. چقدر بارداری باعث تغییر آدم میشه!!! بالاخره به لطف ۲ روز استعلاجی و ۱روز جمعه عزیز، سرحال تر هستم.

دوباره زندگی قشنگ شده. و من حس مادری فوق العاده ای بهم دست داده.

هفته پیش نتونستم زیاد تو اینترنت برم و به دوستهای عزیزم سر بزنم. منو ببخشید.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 9:46  توسط هدیه | 
۵ روز تعطیلی فرصت خوبی بود برای بیشتر فکر کردن، بیشتر با خانواده بودن، بیشتر تفریح رفتن و . . .

همه این چیزها باعث شد ۲نکته خوب یاد بگیرم:

۱- در زمان حال زندگی کنم و از چیزهایی که دارم لذت ببرم.

(اینو وقتی فهمیدم که داشتم میز توالتم رو تمیز میکردم دیدم چه کرمهایی رو میزم هست و من بعد از چند وقت متوجه وجود اونها شدم. اونوقت بود که فهمیدم از چیزهایی که دور و برم هست لذتی نمیبرم که هیچ، بهشون دقت هم نمیکنم!!! یعنی از وجودشون بی خبرم!!!)

۲- رنج و اندوه تفاوتی است میان آنچه هست و آنچه تو میخواهی باشد. 

(این جمله رو هم از توی یه کتاب که تو تعطیلات ۲۰-۳۰ صفحه اش را خوندم یاد گرفتم. البته ۱۰ بار این جمله رو خوندم تا فهمیدم چی میگه)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت 10:21  توسط هدیه | 
۳ماهگی بچه ما هم تو دل مامانش مبارک
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/15ساعت 10:41  توسط هدیه | 

   تصمیم گرفتم از امروز که شنبه باشه دختر مثبت و فعالی بشم. آخه چند هفته هست بخاطر مراعات نی نی عزیز فعالیتم کم شده. این باعث شده یک مقدار احساس خستگی بیشتری کنم و مخصوصاً از نظر روحی. مثلاً از ترس اینکه حالم بد نشه از سرکار که میرم خونه ۳ساعت میخوابم و بعدش پای تلویزیون هستم تا همسر عزیز بیاد خونه و شام بخوریم. تنبلی تا چه حد!؟ احساس میکنم یک مقدارش هم تلقین باشه و خودمو لوس میکنم. دیگه تصمیم گرفتم که آدم فعالی بشم و امروزم با دیروزم فرق کنه. دارم شبیه فسیل میشم  آفرین هدیه جونم. تو موفق میشی.  

  خوب، برنامه ام اینه:  زبان - کامپیوتر - نقاشی - ورزش

   راستی شما هم سر کار وقت تلف شده زیاد دارین؟ کارهای اداره که بماند ولی تا میام یک کار مفید انجام بدم ۴نفر میان تو اتاق و شروع میکنن بحثهای چرت و پرت کردن که البته بیشترش هم غیبت کردنه! از کل نیم ساعت حرف اونها ۵ دقیقه اش هم مفید نیست!!! لبته این غیبت کردن بیشتر به فضولی شباهت داره مثلاْ خدا نکنه یه بیچاره ای یه خونه بخره. تا نفهمن از کجا این پول رو آورده ول کن نیستن. آخه یکی نیست بگه به شماها چه!؟!؟!!!! بعد میبینی یک روزت رو از دست دادی و خسته از گوش دادن به این حرفها...

   فقط لحظاتی از سر کار برام لذت بخشه که با  آتریسای عزیز میتونیم راحت و به دور از فضولها با یک لیوان هات چاکلت، بشینیم و صحبت کنیم.

   یک ذره از حال عمومی ام هم بنویسم تا بعداً فراموش نکنم. چند روزیه حال خوبی ندارم. بیحالم. بیصبرانه منتظرم که این ۳-۴ماه تموم شه و روبراه شم و لذت بیشتری از این دوران ببرم. آخه نی نی جونم بسه دیگه مامانتو کم اذیت کن.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/11ساعت 10:56  توسط هدیه | 

الآن از دکتر برگشتم. خیلی دکترم رو دوست دارم. مهربونه. نمیدونم چرا بعضی روزها موقع رفتن به دکتر استرس دارم. مثل امروز. ولی وقتی به مطبش میرسم همه استرسها یادم میره. بازم مثل امروز.

گفت همه چی خوبه یک ماه دیگه بیا. صدای قلب نی نی جونمو هم گفت ۴ ماهگی میشنوی. حالا باید یک ماه دیگه صبر کنم. از دکتر که برمیگردم یک آرامش خوبی دارم. انگار خیالم راحت میشه

کلی از دکتر جون سوال کردم. گفت مسافرت فقط قطار و هواپیما زیر ۱ساعت! با ماشین هرگز! ولی جمعه من ۵ ساعت سوار ماشین بودم و هیچ چیزم نشد! پس شانس آوردم و باید بیشتر مواظب باشم

این روزها بیشتر دوست دارم تنها باشم و با نی نی ام حال کنم. حوصله سرکار را ندارم

تصمیم دارم یک کلاس زبان برم. اگه کلاس مکالمه خوب سراغ دارین بهم بگین. فقط مکالمه باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/06ساعت 14:0  توسط هدیه | 

   من احساس میکنم دنیام خیلی کوچیکه. دلمون خوشه به این که درس خوندیم و شاغل هستیم ولی خبر نداریم که خیلی عقبیم. ولی هنوز نمیتونیم از همه قابلیتهامون استفاده کنیم. با این که پتانسیل بالایی داریم ولی همه رو توی خودمون خفه کردیم. دلم میسوزه... برای خودم.

   دلم میسوزه برای خودم چون همه چیز رو به امید فردا گذاشتم. همون فردایی که از بچگی ترسیمش کردم و حالا که دارم بهش نزدیک میشم ازدواج کردم و دارم بچه دار میشم! چه زود گذشت هدیه . . . نه؟ دیگه اون هدیه نوجوان نیستی. دیگه داری به دهه 30 زندگیت میرسی.

   بخاطر گذشته غصه نمیخورم و خودمو سرزنش نمیکنم چون ما آدما محکوم پا به این دنیا میگذاریم. سرنوشت ما هم این بود که موقعی تو ایران بدنیا بیایم که پر از ظلم شده. بیخیال . . .

   دیشب VOA خانم "گلی عامری" رو به عنوان مهمون آورده بود. ایشون مدیرکل امور آموزشی و فرهنگی وزارت امور خارجه هستند، یعنی معاون رایس در امور آموزشی و فرهنگی. خیلی خیلی ازش خوشم اومد. تحصیلاتش فقط فوق لیسانس ارتباطات است. مملکت را با مملکت مقایسه کنید: اینجا دکتر مهندس های ایرانی بیکارند ولی در کشوری مثل امریکا یک خانم مهاجر تحصیلکرده میتونه به کجاها برسه! پس سعی کنیم خودمون رو  نجات بدیم . . . زیرا " همه دنیا سرای من است."

پ ن : راستی نی نی من هم داره بزرگ میشه. دوستش دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/26ساعت 10:6  توسط هدیه | 

حالم زیاد خوب نیست، فشارم زود میاد پایین، سردرد میگیرم، سریع گشنه ام میشه و مجبورم زیاد بخورم.

الآن که این حال و احوال را دارم به این نتیجه رسیدم که خانمها مخصوصاً اونهایی که مادر میشن چقدر نسبت به آقایون سختی های زندگیشون بیشتره! اون هم بخاطر اینه که قابلیتهای خانمها بیشتر از آقایونه.

البته من همیشه تو زندگیم دوست داشتم پسر بدنیا میومدم. ممکنه برای بعضی خانمها این جمله من خوشایند نباشه ولی واقعیتیه که همیشه آرزو داشتم. هیچکس از اونا توقعی "جز کار کردن و پول درآوردن که به نظر من کار سختی نیست" نداره. از خیلی نظرها اونا خوشبخت ترند حتی توی پیشرفته ترین کشورها. بگذریم . . .

 

این هم الفبای زندگی که زن و مرد نداره. این یکی رو آقایون هم میتونند انجام بدهند:

 

الفبای زندگی:

A – Accept : پذیرا باشید

B - Break away : خودتان را جدا سازید

C -  Creat : خلق کنید

D – Decide : تصمیم بگیرید

E - Explore : کاوشگر باشید

F - Forgive : ببخشید

G - Grow : رشد کنید

H – Hope : امیدوار باشید

I - Ignore : نادیده بگیرید

J – Journey : سفر کنید

K – Know : بدانید

L – Love : دوست بدارید

M – Manage : مدیر باشید

N - Notice : توجه کنید

O - Open : باز کنید

P Play : بازی و تفریح کنید

Q – Question : سوال کنید

R – Relax : آرامش داشته باشید

S – Share : سهیم شوید

T – Try : تلاش کنید

U – Use : استفاده کنید

V – Value : احترام بگذارید

X – X-Ray : اشعه ایکس با دقت و شبیه اشعه ایکس به قلب های انسانهای اطراف خود بنگرید در نتیجه شما زیبایی و خوبی را در قلب آنها خواهید دید.

Y – Yield : اجازه دهید

Z – Zoom : تمرکز کنید

 

پ ن: *قالب وبلاگم رو عوض کردم برای تنوع*

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/16ساعت 10:16  توسط هدیه | 

شنبه رفتم سونوگرافی خیلی حس خوبی داشتم. از دم در مطب دکتر با موبایل فیلم گرفتم که همه خاطره های شیرین بارداری برای من و نی نی و بابای نی نی ثبت بشه. خانم دکتر گفت که همه چیز خوبه و من ۶ هفته و ۴ روزمه. گفت صدای قلبشو زوده که بشنوم. عکس سونو را هم بهم داد. نی نی من ۷.۳ میلی متره!!!!

خیلی کوچیکی هنوز مامانی خوشگل من. زود بزرگ شو دیگه. دوست دارم زود شکمم بزنه بیررون!  دکتر یک سری آزمایش داد و گفت یکماه دیگه دوباره برم پیشش.

این روزها خیلی دیر میگذره. شاید بخاطر اینه که انتظار میکشم. البته یک موقع هایی هم یادم میره حامله هستم چون هیچ علائمی ندارم. اوایلش البته ببخشید نفخ زیاد داشتم. یک ذره غذا که میخوردم انگار یک بشکه ۵۰ لیتری آب خوردم. معده ام ورم میکرد ولی الآن خیلی بهترم.

حاملگی یک حسن دیگه ای هم که داره اینه که همه هواتو دارن. جمعه ما ۱۲ نفر مهمون داشتیم با خودمون و نی نی میشدیم ۱۵نفر. ناهار بیرون خوردیم بعدش اومدیم خونه. من از اول تا آخرش نشسته بودم. چون مامان بزرگهای نی نی و خاله کوچولو نمیذاشتن من کار کنم. مثل این دختر لوسها منم نشستم و پامو انداختم رو پام.

پ ن: مرسی به همه دوستانی که ابراز لطف کردند. نی نی هم تشکر میکنه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 8:40  توسط هدیه |