تبليغاتX
هدیه و زندگی

چند روز ننوشتم..یعنی‌ اصلا حوصلشو نداشتم،،،یه اتفاق‌هایی  افتاد که منو گیج تر از قبل کرد

یکی‌ از فامیلای دورمون که کانادا بود باهاش چت کردم..بهم پیشنهاد داد که برم کانادا و قول داد که بهم کمک کنه،،البته قبلا هم بهم گفته بود که اگه کاری از دستش بیاد واسم می‌کنه.. ولی‌ این دفعه احساس کردم بیشتر یه تعارف و واقعا می‌خواد بهم کمک کنه که برم کانادا!!

حالا من خودم بین مالزی استرالیا کم گیج بودم کانادا هم بهش اضافه شد

از طرف دیگه رفتم دانشگاه که مدرک موقتمو بگیرم که دیگه کارای apply‌ شروع کنم..میگن مدرک حالا حالا‌ها بهت نمیدیم،، میگم یه کاغذ بدین که من درسم تموم شده،،میگن اونم نمیدیم.

اینجور که اینا میگن،،گویا اول باید تسویه حساب کرد با دانشگاه تازه بد از اون ۳ هفته طول می کشه تا یه مدرک موقت بدن که من درسم تموم شده

با این حساب یعنی‌ حداقل تا ۳ هفته دیگه apply‌ کردن تعطیل،، بعید میدونم اصلا به دانشگاه‌های مالزی برسم

راستشو بخواین دیگه خودمم خیلی‌ واسه مالزی راغب نیستم،، شاید قسمت همینه،،دیگه خودمو سپردم به خدا،،ایشالا هرچی‌ صلاحمه پیش بیاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 23:2  توسط هدیه  | 

 از قدیم گفتن سالی‌ که نکوست از بهارش پیداست،، نمیدونم چرا چند ساله که اینجوریه ،، اصلا عید احساس شادی ندارم

مامان خانوم هم که امسال دیگه سنگ تموم گذاشتن،، بد از اینکه ۳ ماه تحقیق من راجبه مالزی تازه الان که میبینه من جدا دنبال کارم هستم، میگه نمیزارم مالزی بری!!!! یا استرالیا یا وطن عزیز!!!!

من موندم با یه دو راهی‌ عجیب!!! ترس از استرالیا چیزی که شدیدا عصبی و دپرسم می‌کنه!!!

از روزی که مامان اینو گفت همش کارم گریه شده،، نمیدونم چرا احساس می‌کنم رفتن به استرالیا خیلی‌ سخته، شاید واسه اینه که هر کی‌ که دیدم رفته ، قبلان یا دوستش اونجا بوده، یا شوهرش اول رفته بد خانومشو برده،، تا حالا دختر تنها ندیدم که رفته باشه.

برای رفتن به استرالیا باید کاملا از خانواده کنده شده باشم، که متاسفانه هنوز نیستم!!به نظرم استرالیا قدم خیلی‌ بزرگیه که من هنوز آمادگیشو ندارم،، ولی‌ مامانم اینو درک نمی‌کنه،، نظرش اینکه اگه قراره از ایران برم  جایی برم که بمونم،، اصلا درک نمی‌کنه که من ممکن دلتنگ یا دپرس شم!!!شاید واسه اینکه مامانم همیشه منو شاد دیده، همیشه غم‌ها و مشکلاتم واسه خودم بوده بخاطر همین اصلا ناراحت بودن من واسش معنی و مفهومی‌ نداره

به قول یکی‌ از دوستم که کانادا هستش،،میگه برو استرالیا فوقش دپرس میشی‌، پدرت در میاد ولی‌ بالاخره باهاش کنار میای،،شاید باید این راهو زود تر رفت...

خلاصه که این روزا هوای دل‌ بد جوری باران ایست

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 0:58  توسط هدیه  | 

ایام عید داره به بدی میگذار..حوصلم سر رفت از این دید و بازدید های همیشگی، رفتن به خونه یه سری آدم که فقط سالی‌ ۱ بار بالا‌ اجبار باید بهبینیشون که هیچ حرفی‌ هم باهاشون نداری، مجبوری بشینی‌ فقط در و  دیوارای خونه شونو نگاه کنی‌ یا به حرفا یا درد های همیشگیشون گوش بدی

یکی‌ نیست بهشون بگه، آقا جون اگه من از شما خوشم می‌اومد که در طول سال باهاتون رفت آمد می‌کردم، حالا که خوشم نمیاد چه اسراریی که حتما توی عید باید ببینمتون؟؟!!

تا به مامانم هم میگم من نمیام، شروع می‌کنه به گفتن اینکه آبروم میره،بزرگ فامیل (خوب به من چه که زن عموی مادر بزرگم ۱۱۰ سالشه!!) تو دختری باید همیشه همراه مامانت باشی‌......

خلاصه این عید بسی‌ مزخرف است، و اینکه من بالاخره تصمیم گرفتم واسه آیلتس شروع به خوندن کنم،اونم از فردا!!

میگن حسنی به مکتب نمی‌‌رفت وقتی‌ می‌‌رفت جمعه می‌‌رفت،، حکایت منه!! خلاصه اینکه شروع می‌کنم به خوندن تا یه نمره مقبولی بگیرم

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 18:21  توسط هدیه  | 

Happy New Year in advance

Wish youin the year 1390

.Have a happy & wonderful  days

Don't  too hard but your boss can say  to you

Take care of yourself

Buy some beautiful 

I hope  drops from the sky so that you can buy or change a  and a

 

And never need to , just   and  go  

around the world

It's a good idea to have more  and , but don't eat too  much 

Do remember to  at least once a week

No  with your honey, and don't be shy to say

http://www.pic4ever.com/images/pillowfight.gifEnjoy your romantic times

Best wishes to you & all your

Also have a nice 13 be dar

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 12:34  توسط هدیه  | 

 قبل از هر حرفی‌ می‌خوام ۲ موضوع رو بگم که امروز خیلی‌ خوشحالم کرد:

یکی‌ اینکه قالب قبلی وبلاگم به نظرم خیلی‌ غمگین بود و مخصوصاً با توجه به اینکه سال نو نزدیک هست یه قالب قشنگ و شاد برای وبلاگم پیدا کردم که خیلی خوش حالم کرد

دوم هم اینکه من قبلا که وبلاگ‌های دیگرانو میخوندم، معمولاً تا چند ماه اول خواننده و نظری توی پستاشون نداشتن و من هم با توجه به این مشاهدات انتظار نداشتم وبلاگم خواننده داشته باشه،ولی‌ الان با وجود شما دوست های خوبم خیلی خوش حالم، و خیلی‌ خوش حال ترم که برام آرزوی موفقیت کردین

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 21:54  توسط هدیه  | 

تقریبا ۱ ساله پیش بود، که شدیدا به این صرافت افتادم که از ایران برم..و به خودم قول دادم که هرجور که هست این کارو بکنم..درسم که تموم شد تصمیمم جدی تر شد.و بهترین راه ادامه تحصیل بود.اولین گزینه کانادا بود که خیلی‌ سخت بود و هزینه‌ها بالا،مقصد بعدی استرالیا بود که بنا به دلایلی نشد (هزینه بالا، دوری از خانواده)..حالا در به در دنبال apply‌ کردن واسه مالزی هستم، به این امید که بتونم از مالزی به عنوانه یه سکو پرتاب استفاده کنم و خودمو با شرایط زندگی‌ در خارج از ایران وفق بدم، مخصوصاً دوری از خانواده که فکر کنم اذیتم خواهد کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 17:40  توسط هدیه  | 

من هدیه  فارغ التحصیل رشته IT هستم.در حال apply کردن برای دانشگاه‌های مالزی هستم.از امروز می‌خوام خاطراتم و تجربه هایی که دارم و بدست میارم توی این وبلاگ بنویسم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 2:0  توسط هدیه  |