![]() |
![]() |
|
| به وبلاگ من خوش آمدید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
عین برق ۴ ماه از مرخصی زایمانم داره میگذره. با همه سختی و شیرینیش گذشت و زود گذشت. رایان بزرگ شده و مثل آدم بزرگها میشه باهاش حرف زد و دیگه همه وقت روز من رو نمیگیره. خودش بازی میکنه آواز میخونه. یعنی میشه تو اتاق تنهاش گذاشت و نیم ساعتی کاری به کارت نداشته باشه. بعضی وقتها هم گیر میده که پیشش باشی. روز به روز هم علاقه من بهش بیشتر میشه. بگذریم... نمیدونم ۲ ماه دیگه که مرخصی ام تموم میشه چیکار کنم؟ چند تا گزینه دارم: ۱- مهدکودک. که مخالفم. ۲-خونه مامانم اینا: که دو تا بدی داره. یکیش اینه که اونا گناه دارن که بیان بچه منو هم بزرگ کنن. من دلم براشون میسوزه. خودشون هزار تا گرفتاری دارن. میگن بیار پیش ما ولی من نباید پر رو بشم و هر روز ببرم اونجا. دومین بدیش هم اینه که رایان شیر مادر میخوره و نصف روز بدون شیر میمونه. درسته از ۶ ماهگی غذای کمکی شروع میشه ولی اوایل به اندازه یک قاشق در روز باید باشه و هنوز غذای اصلی شیر مادره!!! ۳-خودم رو نیمه وقت کنم. ۳روز در هفته برم سرکار با نصف حقوق. ۴-مرخصی بدون حقوق بگیرم و همچنان حالش رو ببرم منتها این دفعه بدون حقوق. از قدیم گفتن هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد. شما اگه بودین کدوم گزینه رو انتخاب میکردین؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/01/18ساعت 13:41 توسط هدیه |
|
|
نرم نرمک میرسد اینک بهار خوش بحال روزگار
امیدوارم امسال به قسمتی از آرزوهام برسم. از وقتی دبیرستانی بودم هر سال توی سررسیدی که پدر به مناسبت سال نو به من میداد آرزوهامو مینوشتم و آخر سال اونها رو مرور میکردم که ببینم به کدومها رسیدم. امسال بر آرزوهای کوتاه مدت و بلند مدتی که دارم یه آرزوی دیگه میخوام اضافه کنم که هیچوقت موجودیت نداشت. اون اینه: " پسرم سلامت باشه." |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/12/28ساعت 21:39 توسط هدیه |
|
|
رایان ختنه شد، توسط داییش، تو خونه خودمون!
مامانش دوربین به دست، باباش بیرون از خونه، مامان بزرگش دستیار داییش، و پدربزرگش مانع دست و پا زدن هاش. فکر میکردم تحمل دیدنش رو دارم، و داشتم، اما ... خیلی سخت بود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/12/09ساعت 19:42 توسط هدیه |
|
|
وقتی آدم بچه دار میشه دیگه زمان مال خودش نیست. اوایل فکر میکردم چه فاجعه ای میشه اگه کسی برای خودش زمانی نداشته باشه یا زمانش محدود بشه!!! ولی الآن حاضر نیستم لحظاتی که با رایان دارم رو با چیزی عوض کنم. خیلی جالبه نه؟ حس مادر بودنه دیگهJ رایان روز به روز بزرگتر میشه و همینطور شیرین تر. باهاش بازی میکنیم، حرف میزنیم، او هم میخنده و تا حدودی سعی میکنه تقلید کنه. من و باباش رو هم میشناسه!!! البته من رو بیشتر میشناسهJ بهش رقص هم یاد دادم! براش آهنگ میذارم و جلوش میرقصم یا دستهامو تکون میدم، اون هم شروع میکنه به شدت دست و پا زدن و من هم کیف میکنم. 23 بهمن رایان دو ماهش شد و برای واکسن رفتیم دکتر. دلم کباب شد. واکسن سه گانه و هپاتیت زد. دکتر گفت سه روز تب میکنه. شب اول برامون خیلی سخت بود. اولین تجربه بیماری رایان بود. من و همسرجان تقریبا تا صبح نخوابیدیم و مراقب تب رایان بودیم که زیاد بالا نره. خوشبختانه فقط یک روز تب داشت. خلاصه زندگی ما با بچه شیرین تر شده. آتریسا هم امروز پرید. خوبه من سر کار نمیرم وگرنه جای خالیش رو بیشتر حس میکردم. امیدوارم موفق باشه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/12/02ساعت 12:57 توسط هدیه |
|
|
وقتی داشتم پست قبلی رو مینوشتم هیچوقت فکر نمیکردم همون شب رایان عزیزم تو بغلم باشه. علی رغم همه تلاشی که برای زایمان طبیعی داشتم من سزارین شدم. چقدر راحت سیر زایمان طبیعی رو داشتم طی میکردم ولی متاسفانه با دخالت دکتر نشد. دکتر معروفی که دکتر خودم قبل از رفتن به مکه بهم معرفی کرد. بهم سه تا آمپول زدند تا زمان زایمان زودتر برسه و غافل از اینکه دو تا از این آمپول ها زود زده شد و رایان عزیزم نتونست درست بچرخه و گیر کرد!!! خلاصه مثل آدمهایی شده بودم که دارند شکنجه میبینند. نیم ساعت آخر بهم خیلی سخت گذشت. 9 شب رفتم اتاق عمل و 9:50 رایان جونم بدنیا اومد با وزن 3.460 قد 54. نتیجه اخلاقی: در ایران به فکر زایمان طبیعی اگر هستید سراغ ماماها بروید تا براتون وقت بذارند. رایان خیلی دوست داشتنیه، بخاطر اینکه گروه خونی من و او با هم فرق داشت زردی گرفت و ما 4 شب بیشتر در بیمارستان موندیم. بعد از اون 2 هفته خونه مامانم اینا بودیم و بالاخره 2 هفته ای هست که خونه خودمون اومدیم. رایان تا یکماه تقریبا میشه گفت که اذیت میکرد یا شاید ما عادت نداشتیم. خوابش کم بود. شبها 2-3 ساعت میخوابید و من خسته میشدم از بیخوابی. ولی بعد از یکماه خیلی خوب شده. خیللللللی. خصوصیات اخلاقی رایان: عاشق ماشین سواری. چون تو ماشین همش خوابه. عاشق آب بازی تو وان و حموم کردن. صداش در نمیاد. متنفر از دستکش دست کردن. آخه خیلی به خودش چنگ میزنه و موهای تن باباشو میکنه!!! دو تا خاطره هم ازش تعریف کنم: من و همسر عزیز پلیس+10 کار داشتیم مجبور شدیم رایان رو هم ببریم. اول من رفتم که کارم رو انجام بدم و رایان و باباش تو ماشین موندند. باباش بهم زنگ زد که رایان گریه میکنه گفتم با ماشین دور بزن آروم میشه. بابای بیچارش دور کوچه ها رو میزد که بچه آروم شه. دوباره زنگ زد و گفت بیا پائین شاید گشنه است. اومدم پایین پتوی روشو زدم کنار دیدم از بس گریه کرده و پا هاشو خم و راست کرده 2 تا شلواری که پاش بود رو درآورده. شلوارهایی که تا بالای کمرش بود!!! رفتیم عکاسی برای گذرنامه از رایان عکس بگیریم. تو خونه به زور میخوابونیمش ولی اونجا نیم ساعت طول کشید تا 3 نفر آدم بزرگ اونو بیدار کنند. عکاس که دیگه خسته شده بود. بالاخره یه عکسی انداخت. پ ن : از همه دوستان عزیزی که بهم تبریک گفتند تشکر میکنم. مرسی دوستهای گلم و ببخشید که تاخیر داشتم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/10/26ساعت 19:37 توسط هدیه |
|
|
۲-۳ روزه که دارم شروع مراحل زایمان طبیعی رو تجربه میکنم. از دیشب تا حالا هر ۲۰ دقیقه یکبار درد به سراغم میاد و حدود ۳۰ ثانیه طول میکشه. البته هنوز موقع بیماستان رفتن نرسیده. تا اونجایی که فهمیدم این دردها، دردهای کاذب هستند. خلاصه اصلاْ سخت نیست و کاملاْ قابل تحمل. نه نیازی به جیغ هست و نه ناله. تصمیم دارم دختر لوسی نباشم تا اینجاش که خیلی لذت بخش بوده چون همش منتظرم. تا اخبار بعدی خداحافظ ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/09/23ساعت 8:12 توسط هدیه |
|
|
تو ۱۰ روز اخیر اتفاقهای زیادی برام افتاد. بدترینش یه مریضی از نوع آنفولانزا بود که گرفتم و دمای بدنم تا نزدیک ۴۰ درجه رفت با گلو درد و بدن درد شدید. بالاخره بعد از ۱ هفته بهتر شدم و الآن کاملاْ بهبود پیدا کردم. تو مریضی میترسیدم که رایان نکنه زودتر بدنیا بیاد!!! حدود ۱۰ روزی هست که سر کار نمیرم. دیروز برای یکسری کارهای نهایی رفتم سر کار. همینطور برای خداحافظی... همکارام کسی از تصمیم رفتن ما خبر نداره، بعد از ۶ماه مرخصی زایمان هم ممکنه دیگه من نباشم. خداحافظی هم سخت بود هم آسون. وقتی صورت دوست داشتنی دوست و همکار عززیزم آتریسا رو میدیدم خیلی سخت بود. وقتی یاد خاطره هایی که با آتریسا سر کار داشتم میفتادم خیلی سخت بود. وقتی یاد کارهایی که برای من انجام داده بود میفتادم خیلی سخت بود. وقتی یاد لحظه ها و دوران تلخ و شیرینی که سر کار با هم داشتیم میفتادم خیلی خیلی سخت بود لحظه خداحافظی ... من دیگه ممکنه رنگ اون میز و صندلی رو که ۵ سال و اندی روش مینشستم رو نبینم، به درک ... من ممکنه دیگه بی عدالتی رو با تمام وجود حس نکنم، به درک ... من ممکنه دیگه از اینکه حقم رو نمیدن عصبانی نشم، به درک ... من ممکنه دیگه تظاهری برای انجام کاری نبینم، به درک ... من ممکنه دیگه احساس فسیل شدن نکنم، به درک ... ... ... ولی بجاش یه دوست گل اونجا پیدا کردم به نام آتریسا که تا آخر عمر میبینمش هر جای دنیا باشیم. الآن خیلی خوشحالم و بیصبرانه منتظر تولد رایان. تا ۱۰ روز دیگه باید پیداش بشه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/09/17ساعت 20:58 توسط هدیه |
|
|
این هم چند تا عکس از اتاق رایان:
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/09/05ساعت 8:6 توسط هدیه |
|
|
اگر به خانه ی من آمدی"...برایم مداد بیاور.....مداد سیاه...می خواهم روی چهره ام خط بكشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم ، یك ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !
یك مداد پاك كن بده برای محو لبها.....نمی خواهم كسی به هوای سرخیشان ، سیاهم كند! یك بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا! یك تیغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم.... سرم هوایی بخورد... و بی واسطه روسری كمی بیاندیشم ! نخ و سوزن هم بده ، برای زبانم می خواهم ... بدوزمش به سق....اینگونه فریادم بی صداتر است! قیچی یادت نرود......می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور كنم ! پودر رختشویی هم لازم دارم.....برای شستشوی مغزی....مغزم را كه شستم ، پهن كنم روی بند... تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی كه عرب نی انداخت... می دانی كه؟ باید واقع بین بود ! صدا خفه كن هم اگر گیر آوردی بگیر......می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ، برچسب فاحشه می زنندم.... بغضم را در گلو خفه كنم! یك كپی از هویتم را هم می خواهم.... برای وقتی كه خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می كنند ! تو را به خدا....اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند .....برایم بخر....تا در غذا بریزم.... ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم ! و سر آخر اگر پولی برایت ماند ...برایم یك پلاكارد بخر......به شكل گردنبند.....بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم: "من یك انسانم "..." من هنوز یك انسانم" ...." من هر روز یك انسانم" پ ن ۱ : متن بالا یه ایمیل بود که من رو تحت تاثیر قرار داد و کلی دلم برای خودمون سوخت!!! پ ن ۲ : ماه آخر بارداری خیلی دیر میگذره!!! هیجان دارم، دوست دارم زود تموم شه و پسرمون رو ببینم. احساس میکنم ندیده، دلم براش تنگ شده. خلاصه دوران خوبیه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/09/04ساعت 8:45 توسط هدیه |
|
|
اتاق رایان رو تقریباً آماده کردیم. خرید کردنش خیلی کیف میداد و چیدنش هم بیشتر از اون !!! خیلی ذوق زده هستیم هم من هم باباش. دیروز رفتم دکتر. برام سونوگرافی نوشته. دکتر گفت: "۱۰ آذر تشخیص میدم که میتونی طبیعی زایمان کنی یا نه. اگر طبیعی فارغ بشی ۲۸ آذر درغیر اینصورت ۲۰ آذر عمل میشی!" تا حالا ۱۰.۵ کیلو اضافه وزن داشتم. (اینو هم نوشتم بعداْ یادم نره.) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/08/07ساعت 8:20 توسط هدیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
می نویسم از حضور سبز یک رویا
از تکاپوی خیال انگیز ماهیها ... |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|