![]() |
![]() |
|
| به وبلاگ من خوش آمدید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
یک تصمیم جدید برای خودم گرفتم.
امروز تصمیم گرفتم یک وبلاگ دیگه هم درست کنم برای خودم. البته احتمالا به درد کسی نخوره چون میخوام توی اون وبلاگ هر چیز جدیدی از برنامه نویسی سی شارپ یاد گرفتم بنویسم. این طوری مجبور میشم هر روز یه چیزی یاد بگیرم که آبروم نره چون میلیون ها نفر آدم ممکنه ببینن و مجبورم که زود پیشرفت کنم!!!!!!!!!!!!!!! خیلی هیجان انگیز شد یه وبلاگ قبلا داشتم که منتقلش کردم اینجا احتمالا همونو ادامه بدم: http://technology2007it.blogfa.com/ حالا کی برنامه نویسه؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/09/25ساعت 12:45 توسط هدیه |
|
|
مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد: -جرج از خانه چه خبر؟ -خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد. -سگ بيچاره؟!!پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟ -پرخوري قربان! -پرخوري؟مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟ -گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد. -اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟ -همه اسب هاي پدرتان مردند قربان! -چه گفتي؟همه آنها مردند؟ - بله قربان . همه آنها از كار زيادي مردند. براي چه اين قدر كار كردند؟ -براي اينكه آب بياورند قربان! -گفتي آب!! آب براي چه؟ -براي اينكه آتش را خاموش كنند قربان! -كدام آتش را؟ -آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد. -پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزي چه بود؟ -فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد. قربان! -گفتي شمع؟ كدام شمع؟ -شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان! -مادرم هم مرد؟ -بله قربان .زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان.! -كدام حادثه؟ -حادثه مرگ پدرتان قربان! -پدرم هم مرد؟ -بله قربان. مرد بيچاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت. -كدام خبر را؟ -خبر هاي بدي قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت تو اين دنيا ارزش نداريد .من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!! برگرفته از سایت http://my.opera.com . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/09/20ساعت 10:49 توسط هدیه |
|
|
مرسی از امین عزیز که منو دعوت به نوشتن این پست کرد و ببخشید که دیرکردم. به نظر من ازدواج یک چیز پیچیده ایه که هر چی سخت بگیری تصمیم گیری برات مشکل تره. به نظرم آدم به خواستگاری کسی بره یا اینکه با کسی دوست باشه و ازدواج کنه فرقی نمیکنه مهم اینه که آدم از روی احساس تصمیم نگیره. که خوشبختانه پسرها منطقی تر از دخترها هستند. پس اولین قدم منطقی فکر کردنه. در مورد خواستگاری و نامزدی خودم هم باید بگم که همسرم رو همکار مادرم بهم معرفی کرد و چون اون خانم رو خیلی دوست داشتم و میدونستم خانواده خوبی هستند قبول کردم بیان خونمون نه برای خواستگاری، بلکه برای اینکه فقط همدیگرو ببینیم. حدود 8 ماهی هم با هم دو تایی رفت و آمد کردیم تا به نقطه مشترکی رسیدیم که اون ازدواج بود و در یک روز پاییزی عقد و عروسی گرفتیم. من از همه مراحلش راضی بودم. به نظرمن قدم بعدی برای ازدواج فرهنگ دو خانواده هست که باید با هم جور باشه. مراحل زندگی تو ایران هم که میدونی سخته. به نظر من اگر آدم قبل از مهاجرت ازدواج کنه پروسه مهاجرت یک مقدار طولانی تر میشه. درضمن کلی باید هزینه کرد برای عروسی و . . . و هم زمانی رو که آدم داره تا بتونه خودشو از نظر علمی و زبان پیشرفت بده باید صرف کارهای عروسی و مهمونی کنه. پسرها تا 35 سالگی میتونند همسر ایده آل پیدا کنند پس نباید عجله کرد. با همه این تفاصیل اگر شخصی خواست قبل از مهاجرت ازدواج کنه باید سعی کنه همسری رو انتخاب کنه که موافق مهاجرت باشه، بتونه مشکلات ابتدای مهاجرت رو تحمل کنه و تو سختیها با همسرش همراه باشه. درآخر برای امین عزیز آرزوی بهترین همسر رو میکنم.
پ ن : دلم میخواد آتریسا جون و مرمر عزیز رو نیز به این بازی ازدواجی دعوت کنم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/09/17ساعت 10:58 توسط هدیه |
|
|
سلام دوستان گلم. چند روزه که تصمیم گرفتم که هرروز زبان بخونم. با استفاده از جعبه لایتنر روزی ۱۰-۱۵ تا لغت جدید بخونم (جدید که نه!! اونهایی که یادم رفته
در ضمن سرکار هم دارم کلی سی شارپ میخونم. باید چند تا برنامه اساسی بنویسم که احتیاج دارم حرفه ای بشم. امیدوارم موفق شم. منتظر یه ایمیل بودم که بالاخره امروز اومد. خیلی ذوق کردم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/09/14ساعت 14:56 توسط هدیه |
|
|
مطلب زیر برام ایمیل شده بود. دیدم خالی از لطف نیست بگذارم اینجا تا شما هم بخونید: يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همهي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/09/07ساعت 7:39 توسط هدیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
می نویسم از حضور سبز یک رویا
از تکاپوی خیال انگیز ماهیها ... |
|
RSS
|