تبليغاتX
سلام به روز! سلام به زیبایی! من، هستم!!!
به وبلاگ من خوش آمدید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 

.       طورى کار کنيد که انگار نيازى به پول نداريد،  کار

 

·         طورى عشق بورزيد که انگار هرگز آرزده خاطر نشده ايد،  عشق

 

 

·         طورى برقصيد که انگار هيچکس شما را نمیبيند، رقص

 

 

·         طورى آواز بخوانيد که انگار هيچکس صداى شما را نمیشنود، . آواز

 

 

·         و بالاخره طورى زندگى کنيد که انگار زمين، بهشت است. بهشت

 

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 13:14  توسط هدیه | 

دلم برای اینجا تنگ شده بود. دیگه داشت یادم میرفت که وبلاگی هم دارم. آخه سرم شلوغ بود. البته میدونم که همه این حرفها بهانه است

یه جایی خونده بودم که اگه کسی احساس کنه زمان براش دیر میگذره یعنی داره از وقتش بهترین استفاده رو میکنه ولی اگر کسی احساس کنه که زمان زود میگذره باید یه فکری به حال خودش بکنه.... این موضوع خیلی جالبه دلیلش هم اینه که کسی که زمان براش دیر میگذره بخاطر اینه که در اون زمان خیلی کارها انجام داده و انتظار گذشت زمان زیادی رو داشته ولی کسی که زمان براش زود میگذره یعنی به قول معروف الاف بوده و گذر زمان به نظرش نیومده. به همین دلیله که انسانهای پیر چون سرعت عملشون کم هست زمان را زودگذر احساس میکنند. خیلی جالب بود نه؟

دیشب فیلم بادبادک باز رو دیدم. خیلی خوشم اومد ولی کتابش قشنگ تر بود. اون حسی که خوندن کتابش به آدم میداد، فیلمش نمیداد. تنها صحنه ای از فیلم که حس بیشتری نسبت به کتابش به بیننده میداد اون صحنه  سنگسار شدن یه زن در ملأ عام بود... خیلی وحشتناک بود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/17ساعت 9:54  توسط هدیه | 

  دو روز مانده به پایان جهان

تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است

 تقویمش پر شده بود

 و

 تنها دو روز

تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی

نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

 

داد زد و بد وبیراه گفت

خدا سکوت کرد

جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت

خدا سکوت کرد

آسمان و زمین را به هم ریخت

خدا سکوت کرد

 

به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید

خدا سکوت کرد

کفر گفت و سجاده دور انداخت

خدا سکوت کرد

 

دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد

خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم

اما یک روز دیگر هم رفت

تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی

تنها یک روز دیگر باقی است

بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن

 

لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟

با یک روز چه کار می توان کرد ؟

خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است

و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت

حالا برو و زندگی کن

 

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش

 می درخشید

اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد

قدری ایستاد

بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد

بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم

 

آن وقت شروع به دویدن کرد

زندگی را به سر و رویش پاشید

زندگی را نوشید و زندگی را بویید

و چنان به وجد آمد

که دید می تواند تا ته دنیا بدود

می تواند بال بزند

می تواند ...

 

او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد

زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد

اما

اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید

کفش دوزکی را تماشا کرد

سرش را بالا گرفت و ابرها را دید

و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد

و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

 

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد

لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد

او در همان یک روز زندگی کرد

اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند

امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود

 

و

 

تو

 

تو تا كنون چقدر از عمرت را زندگي كرده اي؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03ساعت 10:20  توسط هدیه |