تبليغاتX
سلام به روز! سلام به زیبایی! من، هستم!!!
به وبلاگ من خوش آمدید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۲-۳ روزه که دارم شروع مراحل زایمان طبیعی رو تجربه میکنم. از دیشب تا حالا هر ۲۰ دقیقه یکبار درد به سراغم میاد و حدود ۳۰ ثانیه طول میکشه. البته هنوز موقع بیماستان رفتن نرسیده. تا اونجایی که فهمیدم این دردها، دردهای کاذب هستند. خلاصه اصلاْ سخت نیست و کاملاْ قابل تحمل. نه نیازی به جیغ هست و نه ناله. تصمیم دارم دختر لوسی نباشم تا اینجاش که خیلی لذت بخش بوده چون همش منتظرم. تا اخبار بعدی خداحافظ ...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/23ساعت 8:12  توسط هدیه | 

تو ۱۰ روز اخیر اتفاقهای زیادی برام افتاد. بدترینش یه مریضی از نوع آنفولانزا بود که گرفتم و دمای بدنم تا نزدیک ۴۰ درجه رفت با گلو درد و بدن درد شدید. بالاخره بعد از ۱ هفته بهتر شدم و الآن کاملاْ بهبود پیدا کردم. تو مریضی میترسیدم که رایان نکنه زودتر بدنیا بیاد!!!

حدود ۱۰ روزی هست که سر کار نمیرم. دیروز برای یکسری کارهای نهایی رفتم سر کار. همینطور برای خداحافظی... همکارام کسی از تصمیم رفتن ما خبر نداره، بعد از ۶ماه مرخصی زایمان هم ممکنه دیگه من نباشم.

خداحافظی هم سخت بود هم آسون. وقتی صورت دوست داشتنی دوست و همکار عززیزم آتریسا رو میدیدم خیلی سخت بود. وقتی یاد خاطره هایی که با آتریسا سر کار داشتم میفتادم خیلی سخت بود. وقتی یاد کارهایی که برای من انجام داده بود میفتادم خیلی سخت بود. وقتی یاد لحظه ها و دوران تلخ و شیرینی که سر کار با هم داشتیم میفتادم خیلی خیلی سخت بود لحظه خداحافظی ...

من دیگه ممکنه رنگ اون میز و صندلی رو که ۵ سال و اندی روش مینشستم رو نبینم، به درک ...

من ممکنه دیگه بی عدالتی رو با تمام وجود حس نکنم، به درک ...

من ممکنه دیگه از اینکه حقم رو نمیدن عصبانی نشم، به درک ...

من ممکنه دیگه تظاهری برای انجام کاری نبینم، به درک ...

من ممکنه دیگه احساس فسیل شدن نکنم، به درک ...

...

...

ولی بجاش یه دوست گل اونجا پیدا کردم به نام آتریسا که تا آخر عمر میبینمش هر جای دنیا باشیم.

الآن خیلی خوشحالم و بیصبرانه منتظر تولد رایان. تا ۱۰ روز دیگه باید پیداش بشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/17ساعت 20:58  توسط هدیه | 

این هم چند تا عکس از اتاق رایان:

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/05ساعت 8:6  توسط هدیه | 
اگر به خانه ی من آمدی"...برایم مداد بیاور.....مداد سیاه...می خواهم روی چهره ام خط بكشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم ، یك ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !
یك مداد پاك كن بده برای محو لبها.....نمی خواهم كسی به هوای سرخیشان ، سیاهم كند!
یك بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا!
یك  تیغ بده؛  موهایم را از ته بتراشم.... سرم هوایی بخورد... و بی واسطه روسری كمی بیاندیشم !
نخ و سوزن  هم بده ، برای زبانم می خواهم ... بدوزمش به سق....اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود......می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور كنم ! 
پودر رختشویی هم لازم دارم.....برای شستشوی مغزی....مغزم را كه شستم ، پهن كنم روی بند... تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی كه عرب نی انداخت... می دانی كه؟ باید واقع بین بود !
صدا خفه كن هم اگر گیر آوردی بگیر......می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ،  برچسب فاحشه می زنندم.... بغضم را در گلو خفه كنم!
یك كپی از هویتم را هم می خواهم.... برای وقتی كه خواهران و برادران دینی  به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می كنند !
تو را به خدا....اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند .....برایم بخر....تا در غذا بریزم.... ترجیح  می دهم خودم قبل از دیگران حقم را  بخورم !
و سر آخر اگر پولی برایت ماند ...برایم  یك پلاكارد بخر......به شكل گردنبند.....بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:
"من یك انسانم "..." من هنوز یك انسانم" ...." من هر روز یك انسانم"

پ ن ۱ : متن بالا یه ایمیل بود که من رو تحت تاثیر قرار داد و کلی دلم برای خودمون سوخت!!!

پ ن ۲ : ماه آخر بارداری خیلی دیر میگذره!!! هیجان دارم، دوست دارم زود تموم شه و پسرمون رو ببینم. احساس میکنم ندیده، دلم براش تنگ شده. خلاصه دوران خوبیه
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/04ساعت 8:45  توسط هدیه |