تبليغاتX
سلام به روز! سلام به زیبایی! من، هستم!!! - خداحافظی . . .
به وبلاگ من خوش آمدید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تو ۱۰ روز اخیر اتفاقهای زیادی برام افتاد. بدترینش یه مریضی از نوع آنفولانزا بود که گرفتم و دمای بدنم تا نزدیک ۴۰ درجه رفت با گلو درد و بدن درد شدید. بالاخره بعد از ۱ هفته بهتر شدم و الآن کاملاْ بهبود پیدا کردم. تو مریضی میترسیدم که رایان نکنه زودتر بدنیا بیاد!!!

حدود ۱۰ روزی هست که سر کار نمیرم. دیروز برای یکسری کارهای نهایی رفتم سر کار. همینطور برای خداحافظی... همکارام کسی از تصمیم رفتن ما خبر نداره، بعد از ۶ماه مرخصی زایمان هم ممکنه دیگه من نباشم.

خداحافظی هم سخت بود هم آسون. وقتی صورت دوست داشتنی دوست و همکار عززیزم آتریسا رو میدیدم خیلی سخت بود. وقتی یاد خاطره هایی که با آتریسا سر کار داشتم میفتادم خیلی سخت بود. وقتی یاد کارهایی که برای من انجام داده بود میفتادم خیلی سخت بود. وقتی یاد لحظه ها و دوران تلخ و شیرینی که سر کار با هم داشتیم میفتادم خیلی خیلی سخت بود لحظه خداحافظی ...

من دیگه ممکنه رنگ اون میز و صندلی رو که ۵ سال و اندی روش مینشستم رو نبینم، به درک ...

من ممکنه دیگه بی عدالتی رو با تمام وجود حس نکنم، به درک ...

من ممکنه دیگه از اینکه حقم رو نمیدن عصبانی نشم، به درک ...

من ممکنه دیگه تظاهری برای انجام کاری نبینم، به درک ...

من ممکنه دیگه احساس فسیل شدن نکنم، به درک ...

...

...

ولی بجاش یه دوست گل اونجا پیدا کردم به نام آتریسا که تا آخر عمر میبینمش هر جای دنیا باشیم.

الآن خیلی خوشحالم و بیصبرانه منتظر تولد رایان. تا ۱۰ روز دیگه باید پیداش بشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/17ساعت 20:58  توسط هدیه |