![]() |
![]() |
|
| به وبلاگ من خوش آمدید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
وقتی داشتم پست قبلی رو مینوشتم هیچوقت فکر نمیکردم همون شب رایان عزیزم تو بغلم باشه. علی رغم همه تلاشی که برای زایمان طبیعی داشتم من سزارین شدم. چقدر راحت سیر زایمان طبیعی رو داشتم طی میکردم ولی متاسفانه با دخالت دکتر نشد. دکتر معروفی که دکتر خودم قبل از رفتن به مکه بهم معرفی کرد. بهم سه تا آمپول زدند تا زمان زایمان زودتر برسه و غافل از اینکه دو تا از این آمپول ها زود زده شد و رایان عزیزم نتونست درست بچرخه و گیر کرد!!! خلاصه مثل آدمهایی شده بودم که دارند شکنجه میبینند. نیم ساعت آخر بهم خیلی سخت گذشت. 9 شب رفتم اتاق عمل و 9:50 رایان جونم بدنیا اومد با وزن 3.460 قد 54. نتیجه اخلاقی: در ایران به فکر زایمان طبیعی اگر هستید سراغ ماماها بروید تا براتون وقت بذارند. رایان خیلی دوست داشتنیه، بخاطر اینکه گروه خونی من و او با هم فرق داشت زردی گرفت و ما 4 شب بیشتر در بیمارستان موندیم. بعد از اون 2 هفته خونه مامانم اینا بودیم و بالاخره 2 هفته ای هست که خونه خودمون اومدیم. رایان تا یکماه تقریبا میشه گفت که اذیت میکرد یا شاید ما عادت نداشتیم. خوابش کم بود. شبها 2-3 ساعت میخوابید و من خسته میشدم از بیخوابی. ولی بعد از یکماه خیلی خوب شده. خیللللللی. خصوصیات اخلاقی رایان: عاشق ماشین سواری. چون تو ماشین همش خوابه. عاشق آب بازی تو وان و حموم کردن. صداش در نمیاد. متنفر از دستکش دست کردن. آخه خیلی به خودش چنگ میزنه و موهای تن باباشو میکنه!!! دو تا خاطره هم ازش تعریف کنم: من و همسر عزیز پلیس+10 کار داشتیم مجبور شدیم رایان رو هم ببریم. اول من رفتم که کارم رو انجام بدم و رایان و باباش تو ماشین موندند. باباش بهم زنگ زد که رایان گریه میکنه گفتم با ماشین دور بزن آروم میشه. بابای بیچارش دور کوچه ها رو میزد که بچه آروم شه. دوباره زنگ زد و گفت بیا پائین شاید گشنه است. اومدم پایین پتوی روشو زدم کنار دیدم از بس گریه کرده و پا هاشو خم و راست کرده 2 تا شلواری که پاش بود رو درآورده. شلوارهایی که تا بالای کمرش بود!!! رفتیم عکاسی برای گذرنامه از رایان عکس بگیریم. تو خونه به زور میخوابونیمش ولی اونجا نیم ساعت طول کشید تا 3 نفر آدم بزرگ اونو بیدار کنند. عکاس که دیگه خسته شده بود. بالاخره یه عکسی انداخت. پ ن : از همه دوستان عزیزی که بهم تبریک گفتند تشکر میکنم. مرسی دوستهای گلم و ببخشید که تاخیر داشتم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/10/26ساعت 19:37 توسط هدیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
می نویسم از حضور سبز یک رویا
از تکاپوی خیال انگیز ماهیها ... |
|
RSS
|