![]() |
![]() |
|
| به وبلاگ من خوش آمدید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
وقتی آدم بچه دار میشه دیگه زمان مال خودش نیست. اوایل فکر میکردم چه فاجعه ای میشه اگه کسی برای خودش زمانی نداشته باشه یا زمانش محدود بشه!!! ولی الآن حاضر نیستم لحظاتی که با رایان دارم رو با چیزی عوض کنم. خیلی جالبه نه؟ حس مادر بودنه دیگهJ رایان روز به روز بزرگتر میشه و همینطور شیرین تر. باهاش بازی میکنیم، حرف میزنیم، او هم میخنده و تا حدودی سعی میکنه تقلید کنه. من و باباش رو هم میشناسه!!! البته من رو بیشتر میشناسهJ بهش رقص هم یاد دادم! براش آهنگ میذارم و جلوش میرقصم یا دستهامو تکون میدم، اون هم شروع میکنه به شدت دست و پا زدن و من هم کیف میکنم. 23 بهمن رایان دو ماهش شد و برای واکسن رفتیم دکتر. دلم کباب شد. واکسن سه گانه و هپاتیت زد. دکتر گفت سه روز تب میکنه. شب اول برامون خیلی سخت بود. اولین تجربه بیماری رایان بود. من و همسرجان تقریبا تا صبح نخوابیدیم و مراقب تب رایان بودیم که زیاد بالا نره. خوشبختانه فقط یک روز تب داشت. خلاصه زندگی ما با بچه شیرین تر شده. آتریسا هم امروز پرید. خوبه من سر کار نمیرم وگرنه جای خالیش رو بیشتر حس میکردم. امیدوارم موفق باشه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/12/02ساعت 12:57 توسط هدیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
می نویسم از حضور سبز یک رویا
از تکاپوی خیال انگیز ماهیها ... |
|
RSS
|